اقتصاد ايران تفكر منسجم ندارد – دنیای اقتصاد – پنج شنبه 30 شهریور 1391
آگوست 8, 2020
اصلاح طلبان فقط با يک نامزد مي آيند
آگوست 8, 2020
 
 

موانع توسعه سياسي ايران در گفت وگو با دكتر جواد اطاعت: روشنفكران بي برنامه ، دولتمردان بي تخصص - روزنامه اعتماد - پنجشنبه 1391/4/1

موانع توسعه سياسي ايران در گفت وگو با دكتر جواد اطاعت: روشنفكران بي برنامه ، دولتمردان بي تخصص

در كشور ايران ما با يكسري روشنفكر منتقد مواجه هستيم كه رويكردي سلبي به سياست دارند و وضع موجود را نفي مي كنند، اما در وجه اثباتي براي اداره جامعه حرفي براي گفتن ندارند. در عرصه سياست و حكومت هم كساني اداره امور را برعهده دارند كه از تخصص لازم برخوردار نيستند. ايران به شدت به يك نسل دولتمرد فرهيخته، آموزش ديده و كار آزموده نيازمند است. اين اتفاق نمي افتد مگر اينكه فضاي سياسي رقابتي شود و رابطه تنگاتنگي بين مراكز علمي و دستگاه هاي سياستگذار و اجرايي برقرار شود
دكتر جواد اطاعت از جمله نمايندگان اصلاح طلب مجلس ششم است كه پس از پايان دوره نمايندگي ترجيح داد به جاي عرصه قدرت، در فضاي آكادميك به فعاليت خود ادامه دهد. شايد در سال هاي اخير تنها جايي كه دكتر اطاعت پا به عرصه منازعات سياسي در سطح جامعه گذاشت، شبي بود كه در برنامه ديروز، امروز، فردا با عليرضا زاكاني درباره حوادث بعد از انتخابات سال 88 مناظره كرد. استاد علوم سياسي دانشگاه شهيد بهشتي، در گفت وگو با «اعتماد» از راه درازي كه ايران براي رسيدن به دروازه توسعه در پيش دارد و موانع اين مسير، سخن گفت.

ابتدا يك تعريف مشخص از مفهوم «توسعه» بفرماييد تا دقيقا مشخص باشد كه مقصود ما از توسعه به طور عام و توسعه سياسي به طور خاص چيست؟
توسعه فرآيندي است كه يك واحد سياسي با استفاده بهينه از منابع زيست محيطي از وضع موجود به وضع مطلوب در زمينه هاي اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي وسياسي انتقال مي يابد. اين فرآيند از طريق تعامل انسان و طبيعت تحقق عيني و عملي پيدا مي كند. در يك فرآيند تكاملي ابتدا رشد اقتصادي (growth) و افزايش درآمد ملي مد نظر بود: اما از آنجا كه رشد اقتصادي شرط لازم است اما كافي نيست توسعه (development) جايگزين رشد اقتصادي شد. در دهه هاي اخير از آنجا كه استفاده غيراصولي از منابع طبيعي و بي توجهي به محيط زيست تداوم و پايداري توسعه را در معرض ترديد جدي قرار داده است واژه توسعه پايدار (sustainable development) به مهم ترين گفتمان تبديل شده است. لذا آخرين پارادايمي كه امروزه مطرح است، «توسعه پايدار» است. يعني ضمن اينكه رشد در همه حوزه ها مدنظر است، اما در عين حال بايد به گونه يي از منابع طبيعي و محيط زيست استفاده كرد كه خوشبختي چندجانبه نسل هاي آتي هم در معرض مخاطره قرار نگيرد. بر اين اساس الان وقتي بحث از توسعه مي كنيم، منظور توسعه پايدار است. يعني فرآيند رشد در عرصه هاي اقتصادي، فرهنگي، اجتماعي و سياسي به صورتي كه تداوم آن تضمين شده باشد.

آيا ممكن است در آينده دوباره اين مفهوم تكامل پيدا كند؟
من فكر مي كنم توسعه پايدار نيز كفايت نمي كند و توسعه بدون توجه به عدالت در حوزه سياست، اقتصاد، اجتماع و فرهنگ با چالش مواجه خواهد شد. شكاف بين طبقات اجتماعي در درون يك واحد سياسي و شكاف در عرصه بين المللي بين كشورهاي فقير و ثروتمند مي تواند فرآيند توسعه را با بحران مواجه كند.

براي قرار گرفتن يك كشور در مسير توسعه به اين معنا، چه پيش شرط هايي لازم است؟
مولفه هاي زيادي را مي توان نام برد، اما به طور اجمال من سه مثلث را مد نظر قرار داده ام. مثلث تمركززدايي (تمركززدايي سياسي، تمركززدايي اقتصادي و تمركززدايي اداري)، مثلث سرمايه ها (سرمايه اجتماعي، سرمايه انساني و سرمايه مالي) و مثلث فرهنگ سياسي، حكمروايي شايسته و سياست تعاملي با نظام بين الملل.

با توجه به نظريه فوق جايگاه و نقش پژوهش و آموزش در توسعه كجاست؟ آيا مي توان توسعه نيافتگي كشوري مثل ايران را از اين زاويه مورد توجه قرار داد؟
موضوع پژوهش و آموزش در مثلث سرمايه ها ذيل سرمايه انساني مورد بحث قرار مي گيرد. در بحث راجع به علت هاي عقب ماندگي جوامع اسلامي به طور عام و ايران به طور خاص، از اين منظر بايد به دو نكته توجه كرد: يكي عدم تحول ساختاري نظام آموزشي متناسب با نيازهاي زمان و ديگري ميدان دار شدن افراد و جرياناتي كه قشري و سطحي فكر مي كنند مثل اخباريگري كه راه حل همه مسائل را در اخبار و احاديث گذشته جست وجو مي كند. اين رويكرد ضدعقلاني توسعه را به محاق مي برد.

منظورتان از عدم تحول ساختاري چيست؟
اگر به تاريخ پژوهش و آموزش برگرديم مي بينيم كه كشورهاي اسلامي يا به تعبير ديگر مسلمانان بعد از صدر اسلام يك فرآيند رو به رشد را سپري كردند. در قرن دوم نهضت ترجمه به وجود آمد و طي دو، سه قرن تمدن اسلامي بالنده شد و ما شاهد عصر طلايي تمدن اسلامي در قرون چهارم و پنجم هجري بوديم. اما چون در آن مقطع زماني گستره علم محدود بود هر كدام از دانشمندان مسلمان به تنهايي حوزه هاي مختلف علمي چون علوم فني و رياضي، علوم طبيعي وعلوم انساني را مورد مطالعه و تحقيق قرار مي دادند. براي مثال فارابي علاوه بر منطق، نجوم، موسيقي، رياضيات و فلسفه در عرصه سياست نظري نيز كتاب هايي چون سياست المدنيه وآراء اهل المدينه الفاضله تاليف كرده است. به مرور زمان با گسترده شدن مرزهاي دانش و معارف بشري امكان فراگيري همه رشته هاي علمي توسط يك نفر مقدور و ميسور نبود. در اين مقطع لازم بود با يك تحول ساختاري متناسب با شرايط زمان مراكز علمي جهان اسلام با ايجاد رشته ها و گرايش هاي مختلف علمي هر كدام از طالبان علم در يك رشته خاص به ادامه تحصيل مشغول شوند. عدم تحقق اين تحول ساختاري عملاباعث شد رشته هاي مختلف علمي موجود نيز متروك و مهجور شوند و تنها فقه و به صورت پراكنده يي فلسفه تداوم يابد. اين در حالي بود كه برخلاف دنياي اسلام تمدن غربي كه بسيار عقب مانده تر از تمدن اسلامي بود، توانست با تاسيس مراكز علمي متناسب با نيازهاي زمان و شاخه شاخه كردن علوم مختلف راه پويايي و بالندگي را پس از رنسانس در پيش بگيرد و ترقي و تكامل علمي و متعاقب آن توسعه و پيشرفت را براي اين جوامع به ارمغان آورد، به گونه يي كه مركز توليد علم، نوآوري، پيشرفت وترقي از تمدن اسلامي به تمدن غربي نقل مكان كرد.

از منظر آموزش آيا تنها همين عامل باعث توسعه نيافتگي كشورهاي اسلامي شد؟
اين آغاز ماجرا بود، همان گونه كه اشاره كردم عوامل مختلفي باعث توسعه نيافتگي مي شود منتها از منظر توليد علم و آموزش و رويكرد اخباريگري تاثير زيادي گذاشته است. در دوره معاصر نيز مي توان مثال ديگري زد و آن اينكه در عصر انفجار اطلاعات حوزه معرفت، دانش و علم بشري به گونه يي توسعه يافته است كه حتي يك نفر محقق نيز قادر به فراگيري مسائل مربوط به يك رشته خاص علمي نيز نيست. كما اينكه در گذشته در دنياي غرب ما مخترع و مبتكر فردي داشتيم. اديسون، گراهام بل، نيوتن، ماري كوري و... هر كدام اختراعي را به نام خويش ثبت كرده اند. برعكس در دهه هاي اخير نام مخترع و مبتكر فردي يا شنيده نمي شود يا بسيار اندك است. در دنياي كنوني گروهي از دانشمندان در يك فرآيند كار جمعي (time work) يك موضوع را مورد مطالعه قرار مي دهند تا بتوانند اختراعي را سبب شوند. حتي كتاب هاي منتشره امروزي نام چندين محقق و پژوهشگر را بر خود دارد. اين در حالي است كه در كشوري مثل ايران هنوز كار جمعي تبديل به يك فرهنگ نشده است.

يعني معتقديد اگر به موازات فقه و فلسفه، در علوم فني و تجربي هم پيشرفت مي كرديم، امروز مي توانستيم در مسير توسعه باشيم؟ در واقع اين تعريف نوعي تقليل دادن مفهوم جامع «آموزش» به مفهوم خاص «علم» نيست؟
آموزش، پژوهش وبه طور كلي سرمايه انساني يكي از لوازم توسعه است. به عبارتي شرط لازم است: اما شرط كافي نيست. البته برخي از آموزش هاي سياسي و فرهنگي مي تواند حتي مانع توسعه هم باشد. به عنوان مثال برداشت هاي سطحي و قشري از موضوعات در يك نظام آموزشي. در ثاني رشد علمي در حوزه هاي خاص نمي تواند به تنهايي عامل توسعه باشد. رشد علمي در يك نظام سياسي واپسگرايانه و سنتي نمي تواند باعث توسعه و پيشرفت كشور ها شود. مثلاكوبا در پزشكي و نانوتكنولوژي بعد از آلمان و امريكا سومين قدرت جهان است ولي كشوري فوق العاده عقب مانده است. عواملي نظير ساختار سياسي، نظام سياسي و فرهنگ سياسي كه از اين آموزش ها استفاده مي كنند به اضافه ساير مولفه ها بايد دست به دست هم دهند تا پديده توسعه شكل بگيرد.

همين گزاره را درباره رشد اقتصادي هم مي توان گفت. به اين معنا كه كشورهايي وجود دارند كه رشد اقتصادي خوبي داشته اند اما توسعه يافته نيستند. آيا درباره توسعه سياسي هم مي توان چنين مثال هايي ذكر كرد؟ يعني كشورهايي وجود دارند كه توسعه سياسي در آنها نهادينه شده باشد ولي در عين حال به معناي جامع كلمه، توسعه يافته نباشند؟
به قول منطقيون رابطه توسعه سياسي با توسعه اقتصادي رابطه عموم و خصوص من الوجه است. يعني ممكن است كشوري از نظر اقتصادي توسعه يافته باشد اما از نظر سياسي توسعه نيافته، همانند كشورهايي كه با رويكرد اقتدارگرايانه به رشد اقتصادي دست يافته اند. ولي تقريبا در دنيا كشوري وجود ندارد كه به لحاظ سياسي توسعه يافته باشد ولي از نظر اقتصادي يا ساير حوزه ها توسعه نيافته باشد. چون رويكرد دموكراتيك به توسعه اقتصادي و توسعه در ساير حوزه ها هم كمك مي كند. اگر كشورهاي دموكراتيك را با كشورهاي اقتدارگرا مقايسه كنيم، كشور دموكراتيك توسعه نيافته يا عقب مانده نداريم. اگر شاخص هاي مختلف را هم رصد كنيم به همين نتيجه مي رسيم. مثلااگر درآمد سرانه را به عنوان مبنا در نظر بگيريم، كشورهايي كه درآمد سرانه بالايي دارند، كشورهاي دموكراتيكي هستند. هرچند استثنا هايي هم در اين زمينه وجود دارد، مانند كشور كويت كه درآمد سرانه بالايي دارد اما اين درآمد حاصل از فروش منابع خام است كه اصطلاحا به آنها دولت هاي تحصيلدار يا رانتير گفته مي شود (rentier state). اما اگر آلمان غربي و آلمان شرقي را با هم مقايسه كنيم اين تفاوت را به خوبي حس مي كنيم، چرا كه اين دو از ابتدا يك كشور بودند اما وقتي رويكرد اقتدارگرايي بر آلمان شرقي حاكم شد و آلمان غربي به شيوه دموكراتيك اداره شد، آلمان غربي توسعه يافت و آلمان شرقي به يك كشور عقب مانده تبديل شد. همين طور مي توان كوبا را با پاناما و كره جنوبي را با كره شمالي مقايسه كرد.

همواره با مطرح شدن موضوع توسعه در ايران، بحث تقدم و تاخر توسعه سياسي و توسعه اقتصادي نسبت به يكديگر مطرح بوده است، با توجه به اينكه شما آموزش را در كنار سيستم دموكراتيك به عنوان عامل توسعه معرفي كرديد، مي توان گفت كه توسعه سياسي را بر توسعه اقتصادي مقدم مي دانيد؟
مساله تقدم و تاخر يكي بر ديگري مطرح نيست. به نظر من نبايد اجزاي توسعه را به صورت مكانيكال بررسي كرد، بلكه توسعه يك موضوع ارگانيكال است. نظام آموزشي، نظام اقتصادي، نظام سياسي و... رابطه ارگانيك با يكديگر دارند.
در اقتصاد سياسي وقتي بحث بين عدالت و آزادي پيش مي آيد، من قبلافكر مي كردم كه اين دو، دو روي يك سكه هستند اما امروز مي گويم عدالت و آزادي آلياژهاي تشكيل دهنده اين سكه هستند. بر اين اساس نمي توانيم بگوييم از كجا بايد شروع كرد. بلكه بايد در تمام حوزه ها تلاش كنيم. فرهنگ سياسي مردم بايد ارتقا پيدا كند و مردم بايد بدانند كه اداره كشور يك تخصص پيچيده است. مردم همان طور كه مي پذيرند براي درمان بيماري خود بايد به پزشك و براي ساخت يك ساختمان به مهندسان مربوطه مراجعه كنند بايد بياموزند كه اگر مي خواهند كشورشان سامان بيابد بايد آن را به دست اهلش بسپارند. به طور عام تر از ميان كل فعالان عرصه سياست در ايران چند نفر عالم علم سياست هستند؟ به عقيده من همان طور كه يك نفر با داشتن دكتراي جامعه شناسي نمي تواند مطب پزشكي داير كند، يك پزشك يا يك مهندس هم نمي توانند در نظام سياسي يك كشور به عنوان سياستگذار ايفاي نقش كنند: بلكه تنها در حوزه تخصصي خود مي توانند امور را اداره كنند. در حالي كه اين موضوع در فرهنگ عمومي ايرانيان وجود داشته و در ضرب المثل ها داريم كه مي گويند «پختن نان را به نانوا بسپار حتي اگر آن را بسوزاند». در آموزه هاي اسلامي هم آمده است كه امانت ها را به اهلش بسپاريد. اما اين مورد هم مثل بسياري از موارد ديگر مورد بي توجهي قرار گرفته است.

شايد اين افراد به استناد تجربه خويش قبول مسووليت مي كنند. كشورداري هم فرآيندي از سعي و خطاست؟
تعريفي از تجربه هم كه در ايران رواج يافته يك غلط مصطلح است. تجربه زماني معنا و مفهوم مي يابد كه فردي در مراكز علمي علم مربوطه را آموزش ديده باشد و سپس در عرصه عمل اين يافته ها را تجربه كرده باشد. براي مثال يك دانش آموخته پزشكي اگر چندين سال در بيمارستان به مداواي بيماران بپردازد، پزشكي صاحب تجربه هم خواهد بود: اما نمي توانيم كسي كه علم پزشكي را فرا نگرفته به صرف اينكه در بيمارستان كار مي كند پزشك خطاب كنيم. كما اينكه ما دندانساز تجربي هم داريم، اما دندانساز تجربي دندانپزشك نيست. در ساير حوزه ها نيز مي توانيم مثال هايي از اين دست بياوريم. در حوزه معماري يك معمار تجربي مي تواند يك ساختمان يك طبقه ساده را بسازد ولي نمي تواند يك برج چند طبقه را طراحي و اجرا كند. در كشور ايران ما با يكسري روشنفكر منتقد مواجه هستيم كه رويكردي سلبي به سياست دارند و وضع موجود را نفي مي كنند، اما در وجه اثباتي براي اداره جامعه حرفي براي گفتن ندارند. در عرصه سياست و حكومت هم كساني اداره امور را برعهده دارند كه از تخصص لازم برخوردار نيستند. ايران به شدت به يك نسل دولتمرد فرهيخته، آموزش ديده و كار آزموده نيازمند است. اين اتفاق نمي افتد مگر اينكه فضاي سياسي رقابتي شود و رابطه تنگاتنگي بين مراكز علمي و دستگاه هاي سياستگذار و اجرايي برقرار شود.

چرا اساتيد علم سياست كمتر علاقه به پذيرفتن مسووليت هاي سياسي نشان مي دهند، آيا مشكلي در اين مسير هست؟
يك بخش اين قضيه مربوط به عالمان علم سياست در ايران است چون سياست در كشور ما يك علم انتزاعي است و به صورت كاربردي كمتر به آن نگاه مي شود. يعني كمتر راه حلي براي حل مشكلات ايران ارائه مي دهد. علم سياست در ايران بيشتر شامل بحث هاي فلسفه سياسي، جامعه شناسي سياسي و تاريخ تحولات سياسي است و به ريشه يابي حوادثي كه اتفاق افتاده مي پردازد نه اينكه درصدد رفع مشكلات روز جامعه باشد و براي آينده بهتر راهكار ارائه دهد.
مشكل دوم هم به ساختار نظام آموزشي ما برمي گردد كه در آن معمولابااستعداد ها و باهوش ها به سراغ رشته ها فني و مهندسي و پزشكي گرايش پيدا مي كنند و آنها كه باقي مي مانند سراغ علوم انساني مي آيند. در حالي كه بر عكس نخبه هايي كه از بهره هوشي بالاتري برخوردارند بايد در رشته هايي مثل علوم سياسي، اقتصاد، حقوق و.... ادامه تحصيل دهند. يك پزشك با جان يك يا نهايتا چند انسان سر و كار دارد و يك آرشيتكت با ساختن يك سد، پل و.... ولي يك سياستمدار قرار است درباره سرنوشت يك جامعه و يك كشور تصميم بگيرد. بنابراين علاوه بر اينكه علوم سياسي در ايران انتزاعي است، مشكل بزرگ تر اين است كه نخبگان هوشي ما كمتر نسبت به علوم انساني و از جمله علم سياست علاقه نشان مي دهند.

همان گونه كه اشاره كردم در كشورهايي مثل ايران در عرصه سياست باور علمي وجود ندارد. كما اينكه در حوزه هاي پزشكي و مهندسي باور علمي نهادينه شده است اما در حوزه سياست و حكومت باور علمي وجود ندارد.
اما مشكل چهارم كه به طور خاص گريبانگير علم سياست است، اين است كه اين علم، علم قدرت است و قدرت هم شيرين است. يك وجه مشكلات و موانع علوم سياسي اين است كه صاحبان قدرت به اهل آن اجازه نمي دهند وارد عرصه شوند و در برخي موارد هم ممكن است دانشمندان ورود به عرصه سياست عملي را دون شان خود بدانند.

كشورهايي كه امروز به عنوان توسعه يافته شناخته مي شوند هم روزگاري درگير همين مشكلات بوده اند. آنچه باعث عبور آنها از اين مرحله شد، چه بود؟
در اين مسير فرهنگ سياسي جوامع مهم است. مثلابعد از انقلاب كبير فرانسه تا جمهوري پنجم كه نظام فرانسه تثبيت شد، 15 رژيم متفاوت بر سر كار آمدند و قانون هاي اساسي مختلف از جمهوري گرفته تا پادشاهي، پله بيست، بناپارتيسم و.... در مقاطعي حاكميت يافتند اما در انگليس از قرن دوازدهم كه اصلاحات شروع شد اگرچه زير و بم هايي داشت ولي يك فرآيند ملايم رو به تكامل در حوزه توسعه سياسي و انتقال قدرت از پادشاه به مردم در جريان بوده است. اين به فرهنگ سياسي كشورها بستگي دارد. البته اين فرهنگ هم مي تواند متاثر از نظام آموزشي باشد. اينكه يك كشور از علم سياست براي توسعه استفاده مي كند و كشوري هم نمي تواند از اين علم در جهت توسعه استفاده كند به نخبگان و حاكمان بازمي گردد، اما در عين حال فرهنگ سياسي توده ها هم كه اجازه مي دهد چه كساني بر آنها حكومت كنند تاثير زيادي در تداوم اين شرايط دارد.

با اين حساب ما در يك دور تسلسل قرار مي گيريم كه در آن نخبگان و مديران و فرهنگ سياسي توده ها، يكديگر را تشديد مي كنند و جايي براي سياست ورزي به معناي علمي باقي نمي ماند. در اين شرايط اگر عالمان علم سياست بخواهند اداره امور را بر عهده بگيرند، راهكار عملي و نه انتزاعي براي عبور از شرايط كنوني چيست؟
تنها راه چاره افزايش آگاهي عمومي مردم است. البته ممكن است اداره نامناسب كشور و فشارهاي وارد بر آنان هم اين آگاهي را افزايش دهد. عملكرد نخبگان هم تعيين كننده است تا فرآيندهاي دموكراتيك به رسميت شناخته شود چراكه علم سياست در كشورهاي دموكراتيك مي تواند كارآمد باشد. چون در اين كشورها همه امور مبتني بر اصل رقابت است. همان طور كه در اقتصاد يا فعاليت هاي ورزشي رقابت تعيين كننده است، در سياست و حكومت هم رقابت اصلي اساسي است. شما اگر رقابت را از عرصه سياست حذف كنيد اين اتفاق همان تاثيري را دارد كه حذف رقابت از عرصه هاي ورزشي روي اين عرصه ها خواهد گذاشت. علم سياست در كشوري كه رويكرد دموكراتيك دارد و اصل رقابت را پذيرفته است مي تواند رشد كند.

شايد عدم باور علمي به «سياست» ناشي از اين باشد كه اين دانش مباني غربي دارد.
علم به معناي واقعي كلمه، محصول عقل و تجربه بشر است و در اين تعريف، علم شرقي و علم غربي معنا ندارد. بر همين اساس پيامبر اسلام مي فرمايد: «اطلبوا العلم ولو بالسين» يعني علم را بياموزيد حتي اگر در چين باشد و اين در حالي است كه چين در آن زمان كشوري اسلامي نبوده است. امروز هم ما در حوزه هاي فني از دستاوردهاي تمدن غربي مانند هواپيما، اتومبيل، تلويزيون، ماهواره، اينترنت و... استفاده مي كنيم. در حوزه علوم تجربي هم به همين شكل است و ما ابايي نداريم كه از دستاوردهاي پزشكي غربي استفاده كنيم. اصلابه طور كلي بنياد علوم تجربي و به طور مشخص پزشكي در كشور ما بر دانش غربي استوار است يعني پزشكي امروز ما از طب اسلامي نشات نگرفته و يك علم وارداتي از غرب است. علوم رياضي و فني هم همين حالت را دارد. چون عقل ما حكم مي كند از دستاوردهاي دانشمندان در حوزه هاي تجربي و فني استفاده كنيم. خب همين دانشمندان غربي در زمينه علوم انساني هم سال ها كار كرده اند و دستاوردهايي دارند كه استفاده از اين دستاوردها اشكالي ندارد. حالاما نمي توانيم بگوييم چون اسلامي هستيم بايد دستاوردهاي علوم انساني غرب را ناديده بگيريم. انسان ها به نسبتي كه به هم شبيه هستند، مشكلات شان نيز به هم شبيه است. مثلاالان مسائل و مشكلاتي نظير اعتياد، سرقت، ناامني، ترافيك، آلودگي هاي زيست محيطي و ساير معضلاتي كه كلانشهر تهران به آن مبتلاست، مي تواند گريبانگير يك شهر پرجمعيت غربي يا شرقي هم باشد. ما نمي توانيم از دستاوردهاي آنها به بهانه اينكه تمدن شان غربي است و ما تمدن اسلامي داريم، چشمپوشي كنيم. قاعده تلازم هم مي گويد «حكم بالعقل حكم بالشرع و حكم بالشرع حكم بالعقل» يعني هرچه را عقل تاييد كند شرع هم تاييد مي كند و هر چه را شرع تاييد كند مورد تاييد عقل هم هست. بنابراين عقل حكم مي كند اگر دانشمندان غربي در حوزه علوم انساني دستاوردهايي داشتند كه به حال جامعه ما مفيد است، آنها را اخذ كنيم. اسلام يكسري كليات دارد و امر و نهي هايي دارد كه بايد به آن گردن نهاد و بعد از آن امور مباح است كه شهيد صدر در مباحث فقه سياسي به آن منطقه الفراغ مي گويد. بنابراين ما مي توانيم از عقل، عرف عقلايي و دانش و تجربه بشري استفاده كنيم.

BUY NOW