نغمه دل
جولای 31, 2020
عاشورای حسینی
جولای 31, 2020
 
 

سفر حج (قطره ای در امواج طواف)

میقات، طواف، سعی صفا و مروه(مسعی)، عرفات، مشعر، منا، رمی جمرات، قربانی، مدینه، حرم پیامبر(ص)، بقیع، دامنه احد و... از کلمات آشنایی است که هر مسلمان علاقمند است ولو برای یکبار تجربه کند.
روز یازدهم بهمن ماه هفتاد و شش، ساعت ده صبح، دوستی وارد اتاق کارم در ساختمان بلند وزارت کشور شد. کتابی را که او ترجمه و با سفارشی که کرده بودم چاپ شده بود را به من هدیه داد. سپس جمله ای نیز بر زبان جاری ساخت. دعا می کنم امسال به حج مشرف شوی؟!
بعد از رفتنش، این جمله مرا رها نکرد، لذا برای اجابت دعایش دست به کار شدم تا واسطه ای پیدا کرده و اقدامی کنم. هر جور بود سبب خیر را یافتم؛** اما او گفت که خیلی دیر به این فکر افتادی. امسال نمی توان کاری کرد. باشد برای سال بعد؟! نمی دانم چرا جواب منفی اش را جدی نگرفتم، در دل امیدوار بودم، نمی دانم این امید از کجا در دلم لانه کرده بود. دلم گواهی می داد دعا اجابت خواهد شد؟!
چند روزی گذشت، درست شب روزی که شهادت امام جعفر صادق(ع) بود (13/12/1376، 25 شوال 1418) در عالم رویا خود را همراه واسطه خیر در منا یافتم. دقیقا همانگونه که بعدا دیدم. دره ای با کوههای زمخت. خشک و برهوت با چادرهایی سفید و درهم. فردا بر اساس عادت مالوف به محل کار رفته بودم که صدای زنگ تلفن با آهنگی خوش، گویا خبر مسرت بخشی را بشارت می داد. آری واسطه خیر؟ بعد از خوش و بش و تعارفات معمول، قبل از آنکه چیزی بگوید، گفتم می دانم چه می خواهی بگویی، گفت چطور؟گفتم دیشب در عالم خواب با شما و جمعی دیگر از همراهان در منا بودیم. او گفت خدا قبول کند. مدارکت را همین امروز به این آدرس... خیلی فوری، بدون فوت وقت؟! تحویل بده.
آری مشاطه تقدیر اینگونه رقم زده بود. نمی دانید چه حالی پیدا کردم و با چه سرعتی به منزل آمده، مدارک را برداشته و رهسپار آدرس مربوطه شدم. وقت آنقدر تنگ بود که گفتند شما در مورخه 23/12/1376 سات 18 در فرودگاه مهرآباد حضور یابید. به همین سادگی!
ساعت شش بعدازظهر روز موعود فرودگاه مهرآباد، ده شب فرودگاه جده و صرف ماحضری و حرکت به سوی مدینه.
همزمان با بانگ اذان صبح به مسجد قبا وارد شدیم. باد بهاری وزیدن گرفته بود. بی تاب و بی قرار وارد مسجد شدم. چه حسن تصادفی، ورود به مدینه منوره، همراه با بانگ اذان صبح، آنهم مسجد قبا. دو رکعت نماز گزاردیم و دعا و استغاثه و شکری و سپس آهنگ معهد نمودیم.
و در ابتدای روز در هتل. تنی خسته و مزاجی ملول از رنج سفر و روحی مسرور و مشعوف از طالع میمون و بخت همایون!
بلافاصله خودم را به طبقات بالای هتل رساندم تا منظره چشم نواز بقعه سبز نبوی و مأذنه ها و گلدسته های طلایی آن را نظاره کنم. هوا صاف و آفتابی بود. نمی خواستم با خستگی به محضر رسول خدا(ص) شرفیاب شوم. برای استراحت و رفع خستگی به اتاق رفتم؛ امامگر می توانستم. هرچه تلاش کردم نشد. روحم در تب و تاب بود و جسمم در جوش و اضطراب. استحمامی کردم و مانند دیوانگان از میخانه عزم خانه یار کردم. در راه این بیت از مولانا را زمزمه می کردم. آزمودم عقل دوراندیش را، بعد از این دیوانه سازم خویش را.
زمزمه کنان وارد رواق حرم نبوی شدم. در حریم خلوص و تقوی و رها از تاریکی ها و اوهام دو رکعتی بگزاردم و سپس به منظور زیارت وارد روضه رضوان گردیدم (بین قبری و منبری روضه من ریاض الجنه) تا در گامی دیگر، خودم را به ضریح مطهر بچسبانم و عطش درونی ام را با خنکای او سیراب سازم.
در مدتی که در مدینه بودیم از نیمه های شب تا صبح با چنگ انداختن به دامن ائمه بقیع و پیامبر اکرم (ص)، آنان را واسطه فیض الهی نموده از دریای بی انتهای رحمت آنان بهره می جستیم. روزی نیز به اتفاق یاران همراه به دامنه احد رفته تا قبور شهدای نبرد با کفار مکه را زیارت کنیم. در دامنه احد، بر تخته سنگی نشسته و ذهنم را به تاریخ صدر اسلام پرواز دادم. در آن سیر تاریخی پیامبر را تصور می کنی که خبر تاخت مشرکان به مدینه را دریافت کرده و به فکر چاره ای است. مردم یثرب را می نگری که حول خورشید عالم اسلام طرف استشاره وی قرار گرفته اند.
گروهی بر ماندن در یثرب و استفاده از دیواره و دژهای محکم دفاعی اصرار دارند و گروهی که اکثرا جوانان پر شور یثربند با شمشیرهای آخته، آماده جهاد و فداکاری در دامنه های احد می باشند. پیامبر زره بر تن کرده و با پذیرش نظر دوم، آماده حرکت به سوی دشمن است. جنگ مغلوبه می شود و اگرچه در نخستین حمله پیروز می شوند، اما تغافل از فرمان فرماندهی، در یک غافلگیری مورد تاخت و تاز قرار گرفته و تارومار می شوند. بسیاری از یاران و مبارزان از جمله حمزه عموی پیامبر به شهادت می رسد و غوغایی برپا می شود...
جوانان سرخورده از شکست، راه ندامت را در پیش گرفته که چرا به خروج از مدینه اصرار ورزیده اند. در اینجا جبرئیل امین، آیه ((و شاورهم فی الامر فاذا عزمت فتوکل علی ا... ان الله یحب المتوکلین)) را از جانب حق بر پیامبر نازل می کند، تا بگوید شیوه درست همین است و جای ندامت و نگرانی نیست. عجبا که پیامبر(ص) در موضوع حیات و ممات کیان اسلام، با مردم مشورت می کند و به نظر آنان عمل می نماید و در روزگار ما که به طریق اولی باید چنین باشد، حاکمانی که ادعای پیروی از حضرتش را دارند در مقابل مردم استکبار می ورزند و از تمکین به خواست، نظر و رای مردم سرباز میزنند. بگذاریم و بگذریم.
ای راستی در آن سال در نوروز باستانی در مدینه بودم. برای لحظه سال تحویل، غسل کرده، وضویی ساختم و از محل اقامت به سرای زیارت شتافتم. درگوشه ای خلوت گزیده، راه اعتکاف در پیش گرفتم. اگر نمی توانستم در مقام محو مقیم شوم، لااقل این توفیق را یافته بودم تا در نزهتگه ملائک و در جوار بارگاه رسولش به استغاثه مشغول شوم. شاید زیباترین، دلپذیرترین و خیال انگیزترین لحظه حضورم در مدینه آن لحظات بود که زمزمه های یا مقلب القلوب و الابصار، یا محول الحول و الاحوال، حول حالنا الی احسن الحال، من با آوای ملکوتی اذان مغرب درهم آویخت و شور و هیجانی در درونم ایجاد کرد. حقیقتا احساس استضهار به کرم و لطف الهی و شعف روح افزای آن لحظات را هیچگاه فراموش نمی کنم. چه شهد شیرینی و چه احساس نابی.
*وعده دیدار یار
کم کم از نظر زمانی و صیرورت روحی به مرحله ای رسیده ای که باید هجرتی دیگر آغاز کنی. آماده می شوی تا از کوی پیامبر(ص) به خانه دوست سفر کنی. وعده دیدار نزدیک است. در میقات تمامی لباس ها، تعلقات و وابستگی ها را کنار می گذاری، غسل می کنی و با لباس سپید احرام که دو تکه بیشتر نیست نماز می خوانی و آهنگ جمع می کنی. من نیز به همراه دوستان شفیق در مسجد جحفه در ابتدای شب آماده حرکت شدم. آنهم چه حرکتی؟ حرکتی که جسم و روح تو همزمان آهنگ یک مقصد دارند. صدای لبیک، الهم لک لبیک، ان الحمد و النعمه لک و الملک، لاشریک لک لبیک... فضای مسجد جحفه و محوطه اطراف را پوشانده بود. همگی در تلاشند تا از میقات به میعاد روند. در آن لحظه همه را فراموش می کنی، مانند قطره ای هستی که به جریان رود پیوسته ای، آنهم رودی که با جاذبه ای قوی به سوی مقصد در حرکت است.
در مسیر حرکت با اذکار و اوراد، دعا، انابه و استغاثه، آرام و قرار نداری. آخر باید با آمادگی کامل به خانه دوست بروی. بعد از چند ساعتی حرکت، ناگهان فواره های نور در تاریکی شب نمایان شد. نفس ها به شماره افتاد؟! طولی نکشید که در آستانه مسجدالحرام از مرکب پیاده شدیم. چشم ها را بستم و به یکی از دوستان گفتم تا آخرین پله و جایی که تمامی خانه کعبه پیداست مرا هدایت کند. لحظه ای بعد با گشودن چشم، خود را در حرم امن الهی یافتم و ناگهان بغضم ترکید و اشک شوق بر گونه ها جاری شد. جمعیت را شکافته و خود را در اولین حلقه دورانی طائفین وارد نمودم؛ اما نگاه سنتی ام مانع از آن بود که خانه را لمس نکنم، لذا قبل از رسیدن به حجرالاسود و آغاز طواف، به دامن کعبه آویختم، تا آتش فراق را به آب وصال فرو نشانم. آنجا بود که آرام و قرار یافتم و سپس به مثابه قطره ای در گرداب طواف تا هفت دور. دو رکعت نماز در مقام ابراهیم، حرکت به سوی مسعی، سعی در صفا و مروه و آنهم تا پایان هفتمین سعی، تقصیر و با نوشیدن جرعه ای از شرابخانه خلد، آب زمزم، و احساس جاودانه شدن.
فراموش کردم بگویم من به عنوان روزنامه نگار عازم سفر به سرزمین وحی شده بودم. روزها برای جریده زائر مطلب می نوشتم و شب ها بر روی بام، در زاویه ای مشرف بر خانه، نظاره گر، گرداب طواف، گرم تماشا و مستغرق از آن همه عظمت و شکوه و در اندیشه و غایت حج و روحی که در بطن این مناسک ظاهری پنهان است. آیا هدف، اوج سبک باری دل و تعالی روح و انقطاع از دنیای خاکی و رسیدن به مرتبه فنا است؟! اگرچه پرواز به اوج مراتب انسانی عالمی است؛ اما آنکه نیازمند این مکعب سنگی و اعمالی از این طریقت نیست. لاجرم اعمال واجب حج که مسلمانان را به مثابه قطره هایی جلب و جذب نموده و دریای مواج و گردابی بر گردخانه را تشکیل داده است، از غایت دیگری نشأت می گیرد.
هرچه بیشتر متأمل می شدم بعد این مناسک و نمایشگاه هستی را با عرفان فردی و قرب آن را با مسائل اجتماعی و سیاسی مبتلا به مسلمین که باید در این کنگره عظیم مورد توجه قرار گیرد بیشتر درک می کنم، اما افسوس که آنچه مورد عنایت است ظاهر مناسک و آنچه از آن تغافل ورزیده اند، بطن، روح، مغز و محتوای آن است. اکثرا حج را وظیفه ای که باید گزارده شود و یا وسیله ای برای استرضا، تهذب و استخلاص از پلیدی ها می دانند و نه انتباه و چاره اندیشی از آنچه بر مسلمین می رود. به نظر می رسد روح واقعی حج در مناسک ظاهری آن گم شده است. و چه تعبیری زیباتر از مولود کعبه که فرمود پوستین حج را وارونه بر تن کرده اند.
در آن روزهای خدایی، موضوع دیگری که سوهان ذهن نقادم شده بود، سطح انتباه، بینش، درک و حتی آداب زندگی مسلمانان بود. بجز زائرین کشورهایی چون لبنان، ایران و ترکیه که تا حدودی قابل قبول می نمود، بقیه در اخلاق و رفتار عادی نیز با مشکل مواجه بودند. روزی در آستانه مسجدالحرام در خیابان مرد دیلاغ و سیاه پوستی را دیدم که با دبه ای آب در ملا عام استحمام می کرد. زمانی این بی نزاکتی اخلاقی تشدید شد که در تنگه منی جایی که دو جناح کوه به شهر مکه متصل می شوند، بیتوته کنان منی در آن غایرات و در سایه پل های سیمانی جاده و تنها با فاصله دو سه متری از اسباب و اثاثیه و فرشی که بر آن استراحت می کردند، قضای حاجت را بجا آورده و در استفاده از مکان دورتری خست به خرج داده بودند. آنجا بود که با همه نیک سگالی ام این کریه منظر، نه تنها جسم که جانم را نیز آزرده و بیمار نمود. از این موارد بسیار بود و به قول سعدی علیه الرحمه دل بر مجاهده نهادن آسانتر است که چشم از مشاهده برگرفتن. و هم آنجا بود که پاسخ ضعف، ظلم، استبداد و استثمار و در یک کلام عقب ماندگی مسلمین را دریافت داشتم.
* هجرتی دیگر
صبح روز نهم ذی الحجه زائران، آماده هجرتی دیگر می شوند. هجرت از کعبه به عرفات. از خانه به سوی صاحب خانه. وعده دیدار با خالق. در این هجرت دلهره و اضطراب کمتر است، چرا که تجربه مدینه و کعبه را پشت سر گذاشته ای و آماده تری. با آرامشی کامل و با زمزمه هایی بر لب برای وقوف آماده می شوی.
عرفات بیابانی است با درختچه هایی و تا حدودی سبز که سایبانی از چادرهای موقتی آن را مزین کرده است. اگر عید اضحی با نام ابراهیم و عید غدیر با علی(ع) آمیخته است، عید عرفه با نام حسین(ع) امتزاج یافته است.
روز نهم، زائران با صدای منادیان احرام می پوشند تا همراه با خلصاء راهی هجرتی دیگر شوند و در سایه سار رحمت الهی، به امید انجاز دعا در خلوت خویش گم گردند و تو می بینی که در آن معهد هر پرورده ای در گوشه ای، دست تضرع به دامان پروردگار خویش دراز نموده، تا مشاطه تقدیر، سرنوشتی بهتر برای آن رقم زند.
روز عرفه هنگامه ای است. آن سپید معجرها، مکانی است برای تامل، تفکر و تدبر، به منظور شناخت و بهانه ای است برای کسب فیض و قرب الهی، اجابت دعا و استخلاص از هوای نفس و رهایی از نفس اماره (ان النفس للاماره بالسوء الا مارحم ربی). عبور از تلون و تکثر و رسیدن به وحدت. وحدتی میان خلق و خالق، پرورده و پروردگار.
دعای امام حسین، دعای عرفه و قرائت قرآن اسباب این تحول روحی و معنوی و سیله ای برای قرب الهی اند.
با تاریکی شب که گویا استتاری برای آغاز عملیات و نزدیک شدن به دشمن است، با گام هایی آهسته؛ اما استوار، در پرتو نور ماه و ستارگان شب چراغ از عرفات وارد مشعر می شوی تا با تسلیح خویش و جمع آوری تیرهای آخته در فردای نبرد بر قلب دشمن فرود می آوری. مشعر واسطه العقد و برزخی میان عرفات و منی است. اگر در روز نهم در عرفاتی، در شب دهم، در مشعر وقوف می کنی و تا مرز منی به پیش می روی و زمانی که خورشید فواره های نورش را بر تاریکی ها رها کرد، گویا رمز عملیات اعلام، و دستور حمله صادر شده است. از آنجا سپاه اسلام وارد تنگه منا می شود تا با رمی جمرات نماد شیطان را نشانه روی. پس از انجام این عملیات با درونی بی غائله و ضمیری صاف و بی شائبه و با انقیاد کامل آماده قربانی هرچه غیر اوست می شوی. آنگاه به نشانه پیروزی ایمان بر هوای نفس به سوی رمه سالار گام بر می داری تا با قربانی گوسپندی، خاطره ابراهیم و اسماعیل را تداعی کنی و استعلای خویش بر شیطان را جشن گیری و فقرا را از این نعمت الهی بهره مند سازی.
البته جنگ خاتمه نیافته است. اگر از خط مقدم به پشت جبهه آمده ای؛ اما ماموریت تو تمام نشده است و باید تا سه شب در منی بیتوته کنی و روزهای دوم و سوم نیز با نماد شیطان بجنگی تا مطمئن شوی که شیطان مرده است و تو قطعا پیروزی؟ از ان پس می توانی با ترک منی دوباره راهی خانه دوست شوی و دوباره چونان قطره ای در گرداب طواف و...
* غار حرا
ساعتی به نیمه شب مانده بود. سردرد خفیفی آزارم می داد. با ناخوش احوالی، آرام و قرار نداشتم. وضو ساخته و با دستاری به سر، به یمن قدم دوستان و صدق نفس همرهان، راهی جبل النور شدم. هوا تاریک بود. اما با روشنایی دل و به همت شعبه شباب و عشق وصال با سرعتی هرچه تمام تر به مانند سالکان طی طریقت و غواصان بحر حقیقت مسیر را سپری کردم تا کما و کیفا به قله جبل النور ارتقاء یافتم. گویا از فرش به عرش رسیده بودم. نگاهی به اطراف انداختم. در آن تاریکی شب، سکوتی مرموز و فضای اسرار آمیزی حاکم بود. در ستیغ کوه معمری سیه چرده و باریک اندام با موی سپید و مصباحی در دست بر سنگی نشسته بود و سینه صاف می کرد. گهگاهی صدای چوک سکوت وهم آمیز طبیعت را درهم می شکست. ستارگان گویی از آسمان آویزان شده اند و تو از زمین به آسمان پر کشیده ای.
از آن ارتفاع مشرف و مسلط بر شهر مکه، بیت الحرام را نظاره گر شدم که مانند گوهری شب چراغ، فواره ای از نور به آسمان پرتاب می کرد. در لابلای دره ها و کوهپایه ها، شهر مکه با ساختمان های مشعشع، خودنمایی می کرد و شکوه و مهابتی خاص را به نمایش می گذاشت.
زمزمه اقرا باسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربک الکرم الذی علم بالقلم... گوشم را نوازش می داد. طاها را تصور می کردم با کوله باری سنگین در نشیب کوه به سوی مکه و خانه خدیجه در حرکت است و ساعتی بعد از تب و لرز این رسالت عظمی، در گوشه ای خفته. دوباره زمزمه یا ایها المدثر. قم فانذر و ربک فکبر و ثیابک فطهر...
مسیر را از فراز به سوی غار سرازیر شدم تا آتش فراق را به آب وصال بنشانم. هرچه جلوتر می رفتم، گام ها سنگین تر می شد. عرق سردی بر پیشانی ام نشسته و تپش قلبم به شماره افتاده بود. چون به دهلیز غار رسیدم، نگاه مختصری انداختم و لحظه ای درنگ؛ اما بی خوف و تامل طریق عزلت گزیده و بر تخته سنگی که با جانماز مفروش کرده بودم معتکف شدم و با نمازی و دعایی، دست انابت به امید اجابت دراز نموده، آنچنان غرق اوراد و اذکار و تضرع شدم که گویا همه عمر در مناجات و دعای حاجات سپری کرده ام.
در آستانه فلق در آغوش آسمان زیبای سحری در کنار غار حرا و مشرف بر مکه (بیت ا...) و در قعر بحر مودت الهی، چنان محظوظ و سرخوش بودم که گویا زمان متوقف شده است تا بتوانم، ظلم ها، ستم ها، بی عدالتی ها، دردهای کودکان گرسنه، تنهایی بیوه زنان پیر و بطور کلی رازهای فروخفته را یکجا فریاد بزنم؟!
نسیم صبحگاهی وزیدن گرفته بود و صورتم را نوازش می داد. تب ملایمی بر جانم چیره شده بود؛ اما احساس قداستی اهورایی، شوق زایدالوصفی را بر من مستولی ساخته بود. گویا در آستانه شفق بر دشمنی صعب ظفر یافته ام و سرخوش از شربت وصال با صدای بلند اذان گفتم. الله اکبر، الله اکبر...
و سپس در آن میعادگاه با طمانینه و وقاری تمام دو رکعت نماز واجب گذاردم و فارغ از همه چیز و هر کس، حتی دوستان و همراهان و با حالتی مبتحج از حریم دوست به عزم حرم از جبل النور سرازیر شدم.
ابرهای نقره فام با عقیق سرخ برای خوشامد گویی خورشید در رقابت و جدال بودند. پایین تر که آمدم خورشید با قرص تمام از مشرق، آرام آرام بالا می آمد تا سیاهی شب را فراری دهد و روزی دیگر از روزهای خدایی را آغاز کند و من...
* آقای دکتر محسن عابدی مترجم کتاب ((مشارکت سیاسی زنان)) نوشته آیت ا... محمد مهدی شمس الدین، انتشارات بعثت،1376.
** آقای دکتر احمد پورنجاتی
BUY NOW