تکثر کانديداها مهم است ونه تعدد آنها
آگوست 8, 2020
نقش اقلیت در ایران صرفا بلند کردن صدای منتقدان است!
آگوست 8, 2020
 
 

تولد دموکراسي ديني از بطن سنت

ويژه نامه نشريه دانشجويي فردا / صفحه 2 / ستون سياست روز
مصاحبه با دکتر جواد اطاعت استاد دانشگاه شهيد بهشتي
تولد دموکراسي ديني از بطن سنت
به عنوان سوال اول، اولين ابهامي که درون ذهن من بود، اين است که شما چرا به اين ستاد آمديد؟
ابهامي وجود ندارد، بحث کاملا روشن است و اکثريت نمايندگان عضو فراکسيون مشارکت هم اکنون در ستاد جناب آقاي کروبي فعالند، نکته بعدي اينکه رئيس جمهور داراي ويژگي ها و شرايطي بايد باشد که بتواند دوره گذار به دموکراسي را با حزم و احتياط مديريت کند. در جمهوري اسلامي مهم ترين مساله براي پيشبرد مسايل و موضوعات، توان تعامل و چانه زني با نخبگان دانشگاهي، حوزوي و نهاد هاي مختلف و متعدد است و فردي که توان تعامل و چانه زني را داشته باشد، مي تواند موفق تر عمل کند. رئيس جمهور بايد از تجربه و سابقه نسبتا طولاني در عرصه هاي سياسي و مديريتي برخوردار باشد، مضافا اينکه ديدگاه هاي روشن فکري و گرايش سياسي نيز حائز اهميت است، سعي جميله در پيشبرد مسائل و پا فشاري بر منافع ملي و هم چنين مردم گرايي معيارهايي است که يک رئيس جمهور بايد از آن برخوردار باشد. بنابراين مجموعه شرايط فردي آقاي کروبي و فضاي سياسي اجتماعي جامعه ايجاب مي کند که اينجانب هم به عنوان کسي که همواره دغدغه مصالح و منافع ملي ايران را داشته ام، عزم خود را جزم نموده و در خدمت ستاد انتخاباتي ايشان باشم.
اينجا دو بحث براي من پبش آمد، اول اينکه اين قدرت تعامل به نظر من بايد دو طرفه و دو گونه باشد و از يک طرف تعامل و گفتگوي انتقادي با قشر فرهيخته و از طرف ديگر چانه زني با مسئولان صورت بگيرد، شايد اين تعامل باشد که بتواند تا حدودي مشکلات را بر طرف کند، ولي مشکلات اساسي فعلي جمهوري اسلامي که طي عملکرد بسته مسئولين به وجود آمده است، مانع ايجاد ارتباطي فعال ميان قشر فرهيخته و مسئولين مي شود. اما بحث دوم اينکه به نظر من مردم گرايي با مردم سالاري تفاوت اصلي و بنيادي دارد. مردم گرايي بر مبناي نگاه طاقچه اي به مردم است که هر زمان نياز به حضور مردم وجود داشت، از طاقچه بيرون آمده و استفاده مي شوند، اما مردم سالاري نگاه به مردم به معناي تنها عنصر تعيين کننده قدرت سياسي است. اين بحث را هم براي بنده شفاف کنيد.
اولا وقتي سخن از تعامل مي کنيم، منظورمان همان گفت و گوي انتقادي دو طرفه است و منظور من حل مسائل از طريق مذاکرات انتقادي است، در ثاني مشکلات جمهوري اسلامي در حوزه ساختاري و عملکردي قابل تفکيک مي باشد که شناخت ساختار ها و تنگنا ها ي ساختاري و راه حل هاي بديل براي عبور از اين تنگناها، حائز اهميت است. به همين دليل اشاره کردم که تجربه طولاني مدت در عرصه سياسي و اجرايي مي تواند دستمايه خوبي براي رئيس جمهور آينده باشد. منظور من از اين که به بحث مردم گرايي اشاره کردم هم اين است که زماني که اصل انتخابات و رقابت سياسي در کشور پذيرفته شود، ديگر مردم سالاري مفروض بحث است. در عين حال در يک نظام مردم سالار مسئولين بايد بر اين نکته هميشه واقف باشند که رياست ها و مسئوليت هاي آنها ناشي از اراده و خواست آنهاست و مطالبات آنها بايد سرلوحه کار نمايندگان منتخب در رده هاي مختلف مديريتي و اجرايي باشد.
بله! البته اگر عملا پذيرفته شده باشد.
بحث بنده هم همين است.
بياييد کمي بحث را عملي تر و عيني تر کنيم. سوال بعدي من در خصوص تحليل جناب عالي در مورد فضاي فعلي دانشگاهي کشور است؟
به طور کلي جامعه ايراني و فرهنگ سياسي ايراني که نخبگان دانشگاهي را هم شامل مي شود، بر اين مبنا استوار است که براي تغيير و تحول حضور دفعي به نمايش گذاشته مي شود، ايثارگري مي شود،  براي دستيابي به هدف حتي از جان هم گذاشته مي شود، اما به همين سرعت که جامعه فعال شده و اراده تغيير شکل مي گيرد، به همين سرعت هم به دليل افزايش انتظارات و عدم تطابق واقعيات با آرمان هاي موجود، روح سرخوردگي، انزوا بروز و ظهور مي يابد، به گونه اي که تاريخ ايران به جاي اينکه حرکتي خطي و تکاملي داشته باشد، از حرکتي سينوسي برخوردار است. نهضت مشروطيت و جريانات ملي شدن صنعت نفت، نمونه بارزي از اين مساله است. در سال هاي اخير نيز اگر چه نخبگان فکري و دانشگاهي و اجرايي، همراه و همگام با توده هاي مردم، اراده تغيير را به نمايش گذاشته اند و در خرداد 76، اسفند 77، بهمن 78 و خرداد 80، با شور و هيجان خاصي در عرصه انتخابات حضور يافتند، اما به دليل آرمان هاي بلند و به طور کلي آرمان گرايي و عدم توجه به واقعيات شاهد انزوا و سرخوردگي جامعه ايراني و از جمله دانشگاهيان مي باشيم. بنابراين من فکر مي کنم شرايط کنوني شرايطي است که ما در آن به سمت اتميزاسيون اجتماعي در حرکت هستيم و به نوعي فضاي ياس، بر جامعه مستولي شده است. طبيعي است که در چنين فضايي انتظار پيدايش جنبش هاي اجتماعي و مشارکت گسترده، دور از انتظار خواهد بود.
نمونه  بارز صحبت من، همين جريانات ملي شدن صنعت نفت مي باشد که مردم در قيام سي تير خود با از خود گذشتگي و ايثار و فداکاري به صحنه آمدند و در حمايت از مصدق قوام السطنه را ساقط کردند و مصدق را به قدرت برگرداندند، اما در کودتا 2 مرداد 32 مردم در مقابل کودتا در برابر دولت مصدق هيچ تحرکي از خود نشان ندادند.
يعني مي خواهيد بگوييد شرايط فعلي ايران شبيه همان شرايط دهه سي است؟
البته طبيعتا با گذشت زمان، ما رشد زيادي کرده ايم و نمي توانيم بگوييم شرايط کنوني ايران مانند دهه بيست و سي مي باشد، اگر چه در انقلاب اسلامي يک شبه ره صد ساله را پيموديم، اما ما هم چنان داراي مشکلات چند هزار ساله ايم. انقلاب اسلامي در مقايسه با نهضت ملي شدن صنعت نفت در وضعيت بسيار بهتري قرار دارد اما فرهنگ سياسي به اين زودي ها تغيير وتحول پيدا نمي کند و کماکان نگرش عمومي ملت ايران نسبت به قضايا، از يک روش نسبتا واحدي پيروي مي کند. عملکرد ما در حمايت از آقاي کروبي هم بر يک مشي واقع بينانه ضمن اينکه محافظه کاري را نمي پذيرد، براي رسيدن به توسعه و دموکراسي نيز از راه حل هاي افراطي و راديکال و دفعي پرهيز دارد، يعني يک ديدگاه بلند مدت گام به گام.
يعني يک ديدگاه اصلاح طلبانه که هنوز اميدوار به ساختار هاي موجود است؟
دقيقا نمي توانيم بر ساختار هاي موجود تکيه کنيم. اما نفي ساختارهاي موجود امکان پذير نيست. حرکتي گام به گام براي نهادي شدن اصلاحات در عرصه هاي مختلف اقتصادي، اجتماعي، فرهنگيو سياسي مورد نياز جامعه فعلي ماست.
ببينيد ما يک زماني ساختار هاي موجود را قبول نداريم، يک زمان کارکرد آن ساختار را. نگاه ساختار شکنانه يعني نفي و طرد ساختار موجود. در حقيقت نگاه اصلاح طلبانه ما يک نوع اصلاحات ساختاري و يک نوع اصلاحات عملکردي داريم، اما در اصلاحات ساختاري ضمن حفظ کليت ساختار موجود، اصلاحات را براي ترميم ساختار اعمال مي کنيم. اين را اصطلاحا مي توان اصلاحات با نگاه ساختاري نام گذاري کرد. وجه ديگر اصلاحات، اصلاحات عملکردي است؛ اصلاح روشها، منش ها، گفتارها و عملکرد سازمانها و نهادها و جريانهاي سياسي و نخبگان و مسئولان کشور.
ما ضمن پذيرش اصلاحات ساختاري و عملکردي و اعتقاد به ساختارها و کارکردهاي موجود، از تغييرات ساختاري و بنياني پرهيز مي کنيم، تفاوت اصلاح و انقلاب در همين است؛ در نگاه اصلاحي کليت ساختارها حفظ مي شود، اما در همين حال وجه ساختاري و عملکردي اصلاحات مورد توجه قرار مي گيرد، ولي در انقلاب نگاهي ساختاري شکنانه براي تغيير وضع وجود دارد.
آيا چنين نگرشي در جامعه فعلي ايران قابليت اجرا دارد؟
ببينيد بنده ضمن طرد و نفي سنت گرايي که معتقد به حفظ وضع موجود است، با نوع نگرش راديکالي که ساختارهاي موجود را به کلي نفي مي کند نيز موافق نيستم، يعني با همان نسبت که با سنت گرايان مرزبندي داريم و مخالفت مي کنيم با کساني که اصل و اساس ساختار نظام سياسي را در معرض چالش قرار مي دهند هم نمي توانيم نسبتي برقرار کنيم. نگاه ما برايندي از دو ديدگاه فوق است که ضمن حفظ ساختار کلي از اصلاحات ساختاري و عملکردي دفاع مي کنيم و فکر مي کنيم که جامعه و کشور ما چاره اي جز اين ندارد و هزينه هاي حرکتهاي محافظه کارانه و راديکال را بيش از منافع آن ارزيابي مي کنيم.
به نظر مي رسد بحث ما اکنون بر روي اتخاذ يک استراتژي مناسب است، در حالي که آنچه شايد اکنون بحث از آن واجب تر مي باشد، آن مبنايي است که بر طبق آن ما مي بايد چنين استراتژي را در نظر بگيريم. سوال من در خصوص چنين مبنايي است.
به هر حال نظام سياسي همانند يک موجود زنده است که براي ثبات بقا و تداوم حيات خود نيازمند واکنشهاي متناسب در مقابل تحولات و تغييرات پيش آمده است. هر نظام سياسي و به طور کلي هر موجود زنده براي بقاي خود، نيازمند اتخاذ خط مشي هاي مناسب بر اساس مقتضيات و شرايط زماني و مکاني است. چنانچه موجودات زنده تمدن ها و با نظام هاي سياسي نتوانند مقابل تغييرات خود را آماده پذيرش شرايط جديد کنند، خواه ناخواه با خطر بي ثباتي و ناکارآمدي رو به رو خواهند شد. پس چاره اي جز اصلاح در مقابل شرايط جديد و مقتضيات آن زمان و مکان نيست، منتهي اصلاحات بايد با واقعيات منطبق باشد، چنانچه از واقعيات عقب بيفتيم يعني دچار حفظ وضع موجود شديم و چنانچه از واقعيات نيز پا فراتر بگذاريم به تغيير وضع موجود به شيوه اي راديکالي خواهيم رسيد. بنابراين بهترين شيوه، رعايت تعادل با توجه به واقعيت موجود است و ما چاره اي جز اصلاح براي تطابق با شرايط نخواهيم داشت.
پس مبناي بحث ما، حدوث يک سري از اتفاقات  در محيط پيراموني ماست؟
بله!
سوال من اين است که بياييم يک تحليل کلي روي اين مقوله اتفاقات جديد داشته باشيم. در واقع حرف من اين است که در عرصه انديشه سياسي و در عرصه ساختار هاي مطلوب قدرت و ... نظريات البته نه چندان جديدي در دنيا مطرح شده است که سال هاست در ايران بر سر تحقق آن ها، چالش وجود داشته است. سابقه تاريخي صد و اندي ساله دموکراسي خواهي در ايران، بيش از هر چيز ديگر مبين اين نکته است. آنچه اين روزها بيش از هر چيز ديگر به عنوان نسخه شفابخش ايران امروز مطرح مي شود، بحث نهضت دموکراسي خواهي و حمايت از حقوق حقه نوع بشر است که نماد آن را مي توان در منشور بين المللي مشاهده کرد؛ مباحثي چون حقوق زنان، منع شکنجه، آزادي بيان و ... در زمينه حقوق بشر و مباحثي چون توزيع عادلانه قدرت و اهميت تام و تمام به راي تک تک افراد جامعه در زمينه بحث دموکراسي خواهي از همين جنس مباحث مي باشد. من مي خواهم تحليل شما را در اين خصوص بدانم.
با نهضت مشروطيت ايران وارد دوره مدرن گرديد يعني همين نظام ياتريمونيال قاجاري که از تنها منبع مشروعيت ارتزاق مي کرد، دچار چالش شد و با تاسيس نهادهاي جديد از جمله مجلس شوراي ملي، تدوين اساسي و ... منبع مشروعيت بخش جديدي نيز در عرصه سياسي بروز و ظهور يافت. اما با عنايت به قدرت بالاي سنت گرايي و عدم تداوم و تکامل پروسه دموکراسي خواهي، حاملان انديشه هاي جديد، نتوانستند اقتدار خويش را نهادينه کنند. از آن تاريخ تعامل و بعضا تعارض بين سنت و مدرنيسم، عرصه سياسي ايران را از خود متاثر ساخته است، به گونه اي که مدرنيسم نه از گردونه خارج شده و نه غلبه پيدا کرده است و دوره گذار سنت به مدرنيسم تطبيق يافته است، حتي به عزم برخي جامعه شناسان سياسي، انقلاب اسلامي نيز واکنش سنت به مدرنيسم بوده است، واکنشي که در درون آن نشانه هاي روشني از مدرنيسم وجود دارد، يعني ما مي بينيم که از درون سنت، نهضت دموکراسي ديني بروز و ظهور پيدا مي کند. شايد يکي از پيچيدگي هاي جامعه ايراني نيز ناشي از همين وضعيت متداخل گونه تقابلي – تحليلي سنت و مدرنيسم باشد. بر اساس ما در سده اخير با گذار از پاتريمونيمال دوره هاي مختلفي چون اتوکراتيک ( خودکامه ) پهلوي اول، بوروکراتيک اقتدارگرا و کورپوراتيک پهلوي دوم، کاريزماتيک و اليگاشيک و شبه دموکراتيک را تجربه کرده ايم.
سوالي که الان براي من به وجود آمده آن است که نقش انقلاب اسلامي در اين دوره گذار چه مي باشد؟
ببينيد از آنجا که مدرنيسم ايراني، عمدتا در مظاهر مدرنيته خلاصه مي شد و کمتر از بواطن آن مثل دموکراسي و حقوق بشر، آزادي و ... خبري و اثري وجود داشت، بر همين اساس در دهه پنجاه شمسي، مدرنيسم پهلوي با بحران مشروعيت مشارکت، هويت، توزيع و نفوذ مواجه گرديد، لذا انقلاب اسلامي، پاسخي به اين بحران ها بود.
يعني در اثر قلب مفهوم مدرنيته در ايران، دو طيف روشنفکران در اعتراض به مدرنيسم ناقص الخلقه پهلوي ها با هم ائتلاف کرده و انقلابي را در سال 57 به وجود آوردند.
بله! دقيقا مي توان چنين تحليلي کرد.
ممنون و تشکر از فرصتي که در اختيار ما قرار داديد.
BUY NOW