صفحه اصلی
شکوه شب PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 59
بدخوب 

شکوه شب

تابستان ها، زمانی که تاریکی شب دامن خود را بر کوه و دمن می گستراند، ستاره ها فرصت می یافتند تا چشمک زنان، خود را جلوه گر سازند و فخر بفروشند و اوج را به رُخ بکشند. نمی دانید سکوت توﺃم با ابهام شب، زمانی که با تماشای ستارگان مماس می شد، چگونه ذهن خیال انگیزم را به ناکجا آباد پرواز می داد. محو آسمان، ستاره ها، تاریکی و قرص ماه که خرامان، خرامان پهنه آسمان را سپری می کرد و بدون هیچ چشم داشتی فروغ ملایم و مهتاب را بر سیاهی رها می کرد می شدم.

اگر صدای جیرجیرکها نبود واقعا گویا از این کره خاکی پرواز کرده ام. در چنین حالتی به خوابی عمیق فرو می رفتم. از همه چیز و همه کس بی خبر، حتی از خودم. زمانی به خود می آمدم که خنکای شب در سحرگاه به سردی می گرایید و تن بی حرکتم را آزار می داد. در تعامل جدال انگیز خواب و سرمای سحرگاه، صدای گرم و جانبخش اذان که از ماذنه پراکنده می گردید، همراه با زمزمه های پدر که صورت بر خاک سائیده بود، گوش جانم را نوازش می داد. دوباره ذهن سیالم را به بی نهایت تا خود خدا پرواز می دادم.

تصور اینکه ذره ای کوچک از این دنیای وهم انگیز و پر رمز و راز هستم، ترس سراسر وجودم را فرا می گرفت. در این حال آوای ملکوتی پدر که پس از نماز با آرامش، طمأنینه، شکوه و جلال تمام قرآن می خواند، اوج می گرفت و سکوت و ابرهای تیره دلم را در هم می شکست. تنها چیزی که مرا به آرامش دوباره دعوت می کرد، عشق و اعتقاد به ذات لایتناهی او بود.

بذر عشقی که در فطرت وجودی و ژرفای دلم کاشته شده بود، جوانه می زد و شور، نشاط، شادی، امید و حرکت می آفرید. زمانی این امید بر یاس و ترس غلبه می یافت که با نمازی و اتصالی به اوج می رسیدم. مجددا به پشت بام می آمدم و سپیدی فلق که ستارگان را فراری می داد و ماه را کم فروغ و کم فروغ تر می ساخت نظاره می کردم. در کوتاه مدتی، ابرک های طلایی، طلایه دار آمدن خورشید می شدند و سپس خورشید، آرام آرام از کرانه های دور مشرق نمایان می شد و ستیغ کوهها را لباسی زربفت می پوشاند و مردم پس از پایان شب، آماده آغازی دیگر می شدند و هیاهوی دهکده که با آواز پرندگان مخلوط می گردید، مرا از دنیای رؤیایی به واقعیت اجباری پرتاب می کرد.