صفحه اصلی
نهضت مشروطیت برامده از آموزه های اسلام شیعی یا مدرنیسم غربی؟ PDF چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 1
بدخوب 

نهضت مشروطیت برامده از آموزه های اسلام شیعی یا مدرنیسم غربی؟

گفتگوی روزنامه ابتکار با جواد اطاعت استاد علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی منتشر شده در 14 مرداد 1394

 

آیا می توانیم اصطلاح انقلاب را برای مشروطیت بکار ببریم؟ در مشروطه نه نظام سیاسی عوض شد و نه مناسبات فرهنگی و اقتصادی تغییر یافت؟

بهتر است از واژه انقلاب برای تحولات مشروطه استفاده نکنیم. جنبش یا نهضت واژه دقیق تری است، چراکه  در جریان مشروطه تحول انقلابی که ساختارهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی را متحول کند وجود نداشته است. تازه در جایی گفته ام که انقلاب اسلامی با آن دگرگونی های عظیمی که در جامعه ایران بوجود آورده است یک انقلاب اجتماعی است و نه یک انقلاب سیاسی؛ به عبارتی حتی در انقلاب اسلامی که واژه انقلاب زیبنده آن است تنها ماهیت اجتماعی دولت عوض شد.نهضت مشروطیت برامده ازشکاف های موجود در جامعه ایرانی از جمله شکاف سنت و مدرنیسم و شکاف عدالت و ظلم و استبداد سنتی و در عین حال فرو افتادن اقتدار نظام قاجاری در ایران است. یعنی کارکرد نهضت مشروطه اگرچه خیلی مهم بوده است ؛ اما به انتقال نظام نوپاتریمونیال قاجاری به نظام خودکامه پهلوی اول خلاصه شده است.

عده ای از پژوهشگران تاریخ معاصر ایران، نهضت مشروطه را محصول مدرنیته می دانند. آیا واقعا در صد و اندی سال پیش جامعه ایرانی به مرحله از مدرنیته رسیده بوده است که بتواند در ایران چنین جنبشی را به سامان برساند؟

واقعیت آن است که  نگرش های نوگرایانه که متاثر از مقایسه تطبیقی ایران با دنیای مدرن بوده است در نهضت مشروطه تاثیر گذار بوده اند، که نماد آن را می توانیم درفعالیت های روشنفکران تاثیر گذار در این نهضت از جمله تدوین و تاسیس قانون اساسی و مجلس مقننه و نظام پارلمانی و تلاشهای حزب دمکرات در مجلس دوم مشروطه برای تدوین قانون انتخابات مجلس ملاحظه کرد ؛ اما اگر بخواهیم نهضت مشروطه را به شکاف سنت و مدرنیسم تقلیل دهیم یکسره به خطا رفته ایم؛ چرا که در انگلستان که هفتصد سال پیش جنبش مشروطه ایجاد شد ، آیا می توان در آن مقطع زمانی این جنبش را نتیجه و اثر هماوردی طبقات نوگرا و مدرن با سنت گراها نامید؟ که طبیعتا جواب منفی است.

پس به اعتقاد شما خمیر مایه اصلی این نهضت از چه چیزی سرچشمه می گرفت؟ از مدرنیسم یا سنت؟

مهمترین  خروجی نهضت مشروطه و اصیل ترین سندی که امروز می تواند مبنای تحلیل ما باشد قانون اساسی مشروطه و نظام نامه قانون انتخابات و قشر بندی اجتماعی ذکر شده در این قانون است که شامل طلاب و علما، شاهزادگان وقاجاریه، اعیان و اشراف، تجار وملاکین و کشاورزان است. اگر این قانون را تحلیل محتوا کنیم برایندی از جدال سنت ایران باستان، ایدئولوژی اسلام شیعی، وروشنفکری متاثر از فرهنگ غربی است. حاملان سنت باستانی ایرانی را در نظام پادشاهی و به تعبیر نظام نامه قانون انتخابات مجلس شورای اسلامی شاهزادگان و قاجاریه ، حاملان ایدئولوژی اسلام شیعی که در نظامنامه انتخابات از علما و طلاب سخن به میان آمده است که در راس آنها اخوند خراسانی، عبدالله مازندرانی و کسانی چون مرحوم نائینی و شیخ فضل الله نوری و.... است. حاملان فرهنگ غربی نیزکسانی چون آخوند زاده،میرزایوسف خان مستشارالدوله، میرزا ملکم خان و... می باشند؛ اما در این میان نقش اصلی بسیج سیاسی در نهضت مشروطه را باید در ایدئولوژی اسلام شیعی واکاوی شود که در بخش نفی و سلبی آن را باید ضدیت با ظلم،استبداد، و جور حاکمان و در بخش ایجابی آن در عدالت حاکم و حاکمیت قوانین شرع وتاسیس عدالت خانه جستجو شود.

چرا برخی نهضت مشروطه را یک نهضت وارداتی و بیشتر متاثر از انگلستان می دانند؟ آیا دلیلی برای این موضوع وجود دارد؟

این نگاه بسیار سطحی است که بخواهیم نهضت مشروطه را انگلیسی و وارداتی بنامیم. از این حرفها محمدرضا پهلوی هم در مورد انقلاب بهمن 57 زده است و در کتاب پاسخ به تاریخ خود ، انقلاب ایران را انقلاب چشم آبی ها علیه خود تلقی می کند. در بهترین شرایط باید گفت این افراد دچار توهم توطئه هستند. اما مهمترین مستمسک آنها طرفداری سفارت انگلستان از جنبش مشروطه است. این در حالی است که اگر به عمق تحولات تاریخی نظری بیفکنیم موضوع حمایت انگلستان از مشروطه خواهان را باید در رقابت دو قدرت روسیه تزاری و انگلستان جستجو کنیم. همه می دانیم که در اثر جنگ های اول و دوم ایران وروس و انعقاد عهدنامه های گلستان و ترکمنچای در سالهای 1813 و 1828 کشور ایران به شدت به رژیم تزاری روسیه وابسته شد. روسها در ایران نیروی قزاق تاسیس کردند و مهمتر آنکه بر اساس عهدنامه ترکمانچای تداوم سلطنت قاجارها در ایران تضمین شده بود و این یعنی اینکه رژیم روسیه تزاری است که  تعیین می کند چه کسی از خاندان قاجار باید حکومت کند و این نفوذ حتی تا آنجاست که لیاخوف روسی مجلس ایران را به توپ می بندد و از محمد علی شاه و استبداد صغیر حمایت می کند و.... در آن مقطع زمانی رقیب سنتی روسیه تزاری یعنی انگلستان در ایران نفوذ چندانی ندارد و طبیعی است که انگلستان و سفارت این کشور با هرگونه تغییر وضع موجود موافق باشد. این اتفاق در انقلاب اسلامی هم رخ داد و همین که کشور ایران با این انقلاب از اردوگاه غرب و امریکا خارج شد روسیه شوروی و در راس آن برژنف و روزنامه پراودا از انقلاب ایران استقبال کردند.ایا می توانیم بگوییم چون شوروی از انقلاب ایران حمایت کرده است پس انقلاب ایران انقلابی روسی است؟ موضوع حمایت یا مخالفت قدرتهای جهانی را باید از منظر رقابتهای استراتژیک بین دو قدرت مورد مطالعه و بررسی قرار داد که در اینجا مجال آن نیست ودر جای دیگری به این موضوع پرداخته ام.

ولی بعد از نهضت مشروطه بود که انگلستان توانست رد پای بیشتری در ایران پیدا کند؟

بله همینطور است؛اما نفوذ انگلستان در ایران در آن مقطع زمانی را باید در رقابت دو قدرت بری و بحری یا همسایگان شمالی و جنوبی ایران جستجو کرد. انگلسی ها در سال 1901 یعنی قبل از پیروزی نهضت مشروطه با دولت ایران قرارداد کشف و استخراج نفت در ایران را امضاء کرده بودند که در سال 1908 در چاه کن در مسجد سلیمان به نفت دست یافتند. بعد از آن گام به گام جلو آمدند، در سال 1907 با روسها قرارداد منطقه نفوذ را امضاء کردند که در سال 1915 در قسطنطنیه این قرارداد را تکمیل کردند و منطقه بیطرف مرکزی نیز بین طرفین تقسیم شد که البته با پیروزی انقلاب اکتبر وکنار رفتن روسها از جغرافیای ایران انگلستان به صورت یک جانبه ای خلاء ناشی از حضور روسها را پر کرد که ابتدا با قرارداد 1919 کاکس وثوق الدوله سعی در تکمیل نفوذ خود نمود که به دلیل مخالفت آزادیخواهان و عدم موافقت احمد شاه ،درصد ایجاد دولت قدرتمند مرکزی برای ایجاد کمربند امنیتی در مقابل دولت انقلابی شوروی برامد که حاصل آن کودتای اسفند 1299 سید ضیاء طباطبایی و رضا خان پهلوی بود که مثلث آیرون ساید فرمانده نظامی انگلیس در منطقه ، نرمن سفیر انگلستان در ایران و وزیر خارجه انگلیس آنرا هدایت ومدیریت می کردند.

از نهضت مشروطیت تا کنون بیش از صد سال می گذرد، اما به نظر می رسد علیرغم نهضت ملی شدن صنعت نفت و مهمتر از آن انقلاب اسلامی هنوز ایران راه درازی برای رسیدن به دمکراسی و توسعه دارد؟ علت عدم تحقق خواسته ایرانیان برای دمکراسی و توسعه با وجود این سابقه طولانی صد ساله چیست؟

توسعه به معنای عام آن که ابعاد مختلف سیاسی، اقتصادی،اجتماعی و فرهنگی را در بر می گیرد، فرایندی کند، بطئی و زمانبر است کمااینکه فرایند توسعه در اروپا هم حداقل دو سه قرن زمان برده است. به عبارتی یک پروسه یا یک فرایند است و نه یک پروژه. البته فراموش نکنیم که پروسه توسعه در ایران تداوم و پیوستگی هم نداشته است. تنها در مشروطه فضای نسبتا آزادی تجربه شد که آنهم کارویژه مشروطه تنها گذار از گفتمان پاتریمونیال قاجاری به حکومت خودکامه پهلوی بوده است که تا شهریور بیست ادامه داشته است؛همینطور فضای باز ناشی از اشغال ایران در جنگ دوم جهانی و نهایتا نهضت ملی شدن صنعت نفت نیز مقطع کوتاهی بوده است که فضای باز ایجاد شده نه به دلیل نهادینگی قانون، دمکراسی و حاکمان دمکرات آن دوره بوده ؛ بلکه تنها به دلیل فرو افتادن قدرت خودکامه پهلوی اول و خلاء قدرت ناشی از آن بوده است. این دوره هم تنها یک دوره گذار از دولت خودکامه به بروکراتیک اقتدارگرا بوده است. مجددا سالهای 39 تا 42 و قیام 15 خرداد نیز انتقال گفتمان بروکراتیک اقتدارگرا به کورپوراتیستی اقتدارگرا تا انقلاب اسلامی بوده است.لذا نمی توانیم از سابقه صدساله دمکراسی و توسعه در ایران سخن به میان آوریم. به عبارتی فرایند توسعه در ایران خطی و تکاملی نبوده است.

شما علت عدم تداوم فرایند توسعه دمکراسی را در چه پارامترهایی می بینید؟

بخش مهم آن به فرهنگ سیاسی ایرانیان بویژه نخبگان سیاسی ایران برمی گردد. رویکرد واقعی رویکرد نخبه گرایی است. در اینجا باید به مکتب الیتیسم مراجعه کنیم. نخبه گرایان کلاسیک و جدیدی چون پارتو، موسکا،میشلز،رابرت دال،سارتوری و لاسول موضوع را از زاویه نخبگان حاکم و مارجینال الیت ها مورد بررسی قرار داده اند. با این رویکرد افکار عمومی نیز توسط نخبگان ساخته وپرداخته می شود. دعوا در اینجا دعوای نخبگان حاکم با نخبگان حاشیه ای و در عین حال دعواهای متفاوت و متضاد نخبگان ایران به دلیل آبشخورهای متفاوت فکری است و دست آخر دعواهای پنهان همراه با حسادتها و رقابت های درن گروهی نخبگان سیاسی است. اولا اینکه نخبگان ایرانی از سه فرهنگ متفاوت تغذیه می شوند. فرهنگ ایران باستان، فرهنگ اسلامی و فرهنگ غربی. این سه رویکرد دارای تفاوت های زیادی است و به جای اینکه انرژی نخبگان را متراکم و هم افزا کند، انرژی زیادی صرف تخریب یکدیگر می کنند و جدال این سه فرهنگ باعث تطویل و تداوم نزاعهای سیاسی در ایران شده است. اتفاقا یکی از دلایل عدم موفقیت مشروطه هم همین تعارضات فکری بین نخبگان متفاوت بود. دعوای نوگراها با سنت گراها، دعوای مشروطه خواهان و مشروعه خواهان و...کما اینکه در بین یک گرایش فکری نیز تفاوت وتعارض دیدگاهها بسیار زیاد است. مقایسه دیدگاههای آخوند خراسانی و مشروعه خواهانی چون شیخ فضل الله نوری مبین این موضوع است.

سه دیگر آنکه علاوه بر نزاع و کشمکش های فکری و اعتقادی، واقعیت این است که نخبگان ایرانی به شدت توسعه نیافته اند و منافع شخصی و باندی بر منافع ملی ترجیح دارد و توسعه کشور و منافع ملی زمانی مهم می شود که با منافع شخصی و باندی در تزاحم نباشد.توجه داشته باشیم که اتخاذ رویکردهای دمکراتیک نیازمند شخصیت دمکراتیک است که باید از تربیت خانوادگی در دوران کودکی شروع شود ودر مدرسه و دانشگاه  شکل بگیرد و در جامعه به بار بنشیند.مجموعه تفاوت ها و تعارض ها و جدالها باعث شده است به جای اینکه سیاست و حکومت از خلال اجماع نخبگان حاکم شود، و همه انرژی ها  در جهت توسعه کشورمتراکم شود بر عکس انرژیها یکدیکر را خنثی می کنند وحکومت نیز در چنین شرایطی بر فراز تفرقه بنا می شود ونه بر فراز اجماع و همکاری.

استدلال شیخ فضل الله نوری و مشروعه خواهان در مخالفت با مشروطه چه بود؟

علمای مشروعه خواه معتقد بودند که مشروطه نسبت دورتری در مقایسه با سلطنت  با اسلام دارد. شیخ فضل الله نوری در مقام مقايسه بين مشروطه و استبداد با شرع، نتيجه مي‌گيرد كه مشروطه در مرتبه دورتري نسبت به شريعت قرار مي‌گيرد و استبداد به شريعت نزديك‌تر است. سلطان مستبد با ساير مسلمانان در احكام قرآن و دين خاتم پيغمبران متفق و شركت دارد و در واجبات و محرمات شرع، قولاً و اعتقاداً انكاري ندارد، لكن براي ارضاي هواي نفس، مرتكب اعمال خلاف مي‌شود، لذا فاسق، مجرم و معصيت كار است. در حالي كه مشروطه از اول وضع سلطنت گرفته تا آخر قوانين و جزئيات خلاف شرع انور است و مستلزم كفر است، نه معصيت و فسق تنها. مشروطه خواهان که بر مجلس قانون گذاری، وضع قانون، مساوات، حریت و انتخاب اکثریت تاکید می کنند را بدعت در اسلام می دانستند. شیخ فضل الله نوری بر این باور بود که اسلام ناتمامی ندارد که با وضع قانون بخواهیم آنرا تکمیل کنیم.در اسلام حاکمیت اکثریت معنا و مفهومی ندارد و حجیت ندارد. اين امر راجع به ولايت است نه وكالت، و ولايت در زمان غيبت امام زمان عجل الله فرجه با فقها و مجتهدين است، نه فلان بقال و بزاز و اعتبار به اكثريت آراء به مذهب اماميه غلط است و قانون نويسي چه معني دارد؟ مساوات هم در اسلام موضوعی بی معنا است. وی عنوان می کرد اموری که در اسلام واجب است ، بدون چون و چرا باید انجام داد. اموری هم که حرام است باید از آن اجتناب کرد. اگر مشروطه خواهان می خواهند قوانین را بر مباحات بنا بگذارند نیز نمی توان امور مباح را با قانون به امر واجب و حرام تبدیل کرد.وی عنوان می کند که  قانون اساسي و اعتبار به اكثريت آراء ، اگر چه در امور مباحة بالاصل هم باشد، چون بر وجه قانون التزام شده و مي‌شود، حرام تشريعي و بدعت در دين است « و كل بدعه ضلاله». مباح را هم ، اگر التزام به آن نمايند و لازم بدانند و بر مخالفت آن، جزاء مترتّب نمايند حرام است .لذا مشروطیت خلاف اسلام است؛ اما پادشاه به لحاظ اعتقادی مسلمان است و قولا نیز اقرار به مسلمانی خود دارد؛ اما معصیت کار است و ظلم و گناه می کند؛ اما مشرک نیست و بدعت گذار در دین هم نمی باشد، لذا مشروطیت که از اساس بدعت در دین است در مقایسه با سلطان که ممکن است ظالم و ستمگر باشد در مرتبه دورتری از اسلام قرار می گیرد.

علمای طرفدار مشروطه بر چه مبنا و استدلالی از مشروطه حمایت می کردند؟

علمای مشروطه خواه بر عدالت، نفی ظلم و استبداد تاکید داشتند. کما اینکه آخوند خراسانی عنوان می کند که مشروطیت هر مملکت، عبارت از مشروط و محدود بودن ادارات سلطنتی و دوایر دولتی است به عدم تخطی از حدود و قوانین موضوعه بر طبق مذهب رسمی آن مملکت ... و چون مذهب رسمی ایران، همان دین قویم اسلام و طریقه حقه اثناعشریه، صلوات الله علیهم اجمعین است، پس حقیقتا  مشروطیت و آزادی در ایران، عبارت از عدم تجاوز دولت و ملت از قوانین منطبقه بر احکام خاصه و عامه مستفاد از مذهب است . علمای مشروطه خواه ، مجلس شورا را وسیله ای برای انتظام امور مسلمین وجلوگیری از استبداد حاکم تلقی می کردند.

چرا این اختلافات در انقلاب اسلامی نمود بارزی نیافت و تجربه مشروطه در انقلاب اسلامی تکرار نشد؟

تجربه تاریخی از یکطرف و از طرف دیگر کاریزمای امام خمینی ، شان علمی و مرجعیت دینی و پایگاه مردمی ایشان اجازه تقابل دیدگاههای دیگر را نمی داد. از طرفی امام خمینی وظیفه نظریه پردازی ، تربیت نیرو و کادر سازی برای انقلاب ، هدایت ورهبری انقلاب ، بنیانگذاری  و سپس هدایت ومدیریت انقلاب را تا تثبیت نظام سیاسی مورد نظر بدون داشتن هیچگونه رقیبی عهده دار بود. در مشروطیت جریانهای متفاوتی ذی مدخل بودند که هرکدام برای خود وزن و جایگاهی داشتند. رهبران روحانی نیز متعدد بودند و حضور آنها به بسیج سیاسی و نفی وضع موجود و سپس به انتقاد از مشروطه خواهان توسط طرفداران حرمت مشروطه محدود می شد و نقش کمتری در نهاد سازی بعد از مشروطیت داشتند. تازه متمم قانون اساسی در خصوص اصل طراز در مورد نظارت فقها بر قوانین مصوب هم نهادینه نشد ولی روحانیت در انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی نقشی تعیین کننده در تدوین قانون اساسی و نهاد سازی و اداره کشور ایفا کردند.

ولی در کشورهای توسعه یافته کنونی هم تفاوت و تعارض دیدگاهها زیاد است. احزاب مارکسیستی با احزاب لیبرال و یا سوسیال دمکرات و...وجود دارد. آنها برای گذر از این وضع چکار می کنند و اگر در کشورهای در حال توسعه رهبران کاریزمایی نداشته باشند چه کار باید بکنند؟

در کشورهای غربی یک مبناهایی برای فصل منازعه وجود دارد. یعنی آنها روی انتخابات و اینکه رای مردم باید تعیین تکلیف کند، اجماع حاصل کرده اند. برای مثال حزب کمونیست فرانسه که اصولا با ساختار سیاسی – حقوقی این کشورهم مخالف است ، در انتخابات حق شرکت دارد و شرکت می کند و با حدود یکی ، دو درصد آراء کنار می رود و اداره کشور را به احزاب برنده واگذار می کند؛ اگرچه حق انتقاد و مخالفت با سیاست ها را برای خود محفوظ می دارد. درکشورهای دیگر هم باید با تکیه بر قوانین مورد قبول همه اجماع ایجاد کرد و مبنا را بر مخرج مشترک ها گذاشت. اجماع بر روی مبانی و اهداف مهم است.