صفحه اصلی زندگینامه
PDF چاپ نامه الکترونیک

زندگی نامه

 

در آبانماه چهل و دو شمسی در روستای ییلاقی و زیبای لایزنگان داراب چشم به دنیای خاکی گشودم. خانواده ام در مقیاس کلی خانواده متمولی نبود، اما در مقیاس محلی از نظر اقتصادی و منزلت اجتماعی از موقعیت بالایی برخوردار بود. پدرم روحانی زاده ای باسواد بود که تدین، تقید و تعصب را به هم آمیخته بود. او انسانی مصمم، با اراده، پر تلاش و دارای فضیلت های اخلاقی بسیار بود. او معتمد و مرجع مردم برای رفع مسائل و مشکلات آنان بود. برای دعاوی ارجاعی مساعی جمیله به کار می بست و از نصایح و پندهای حکمت آموز دریغ نمی ورزید. در بیان حقایق، معارف و ظرایف دینی و معنوی بیانی فصیح و بلاغتی غریب داشت. هیچگاه کلام بیهوده و گفتار ناصوابی از او نشنیدم. اهل تملق، مبالغه و مداهنه نبود. به تعریض سخن نمی گفت و عوایب دیگران به رخ نمی کشاند. تلخی های زندگی را در حصار بردباری محبوس می ساخت و در مقابل شیرینی ها و لطیفه ها تنها لبخندی نرم بر صورتش نقش می بست. او برای ارتقاء موقعیت انسانی، تربیتی و اخلاقی فرزندان جد و جهدی عظیم و سعیی بلیغ داشت. به راستی او نخستین معلم اخلاق و اولین آموزگارم بود. نام او حسین بود و در شب عاشورای حسینی در سال 1373 شمسی به درود حیات گفت. روحش شاد.

 

مادرم نیز زن نیک نفسی بود و آمیزه ای شگفت از سماحت، سخاوت و خساست را با هم داشت. با آنکه در زندگی مقتصد بود، اما در کمک و همراهی با فقرا، ایتام و بی نوایان سخی و بلندنظر می نمود. با قلبی رقیق به مثابه آبگینه ای شفاف در بذل محبت و مهربانی به فرزندان و دلجویی از فقرا و ضعفا بویژه ایتام دریغ نداشت. افسوس که هنوز ده بهار از عمرم بیشتر نگذشته بود که در اوان یازدهمین بهار زمانه شوخ چشم امانش نداد و از عالم حیات به سرای ممات رحل اقامت گزید و با نوشیدن ساغر مرگ نقاب در رخ خاک تیره کشید و عیش ربیع ما را به طیش خریف و آب وصال را به آتش فراق مبدل کرد. یادش گرامی و جایگاهش بلندمرتبه باد.

از چهار سالگی در مکتب خانه، آموزش قرآن را آغاز کردم. شبها نیز پدرم داستان های قرآنی برایم حکایت می کرد. داستان ابراهیم، نوح، یونس، یوسف، موسی و عیسی، داستان های کهن ایرانی، سیاوش، رستم و سهراب، شیرین و فرهاد، غزل های حافظ و گاه اشعار و قصیده های پندآموز سعدی نیز چاشنی همه این گونه نشست های شبانه بود. بر همین اساس قبل از اینکه به دبستان بروم از نعمت خواندن و نوشتن و قرائت قرآن بهره مند بودم.

 

مقطع ابتدایی که شیرین ترین دوران زندگی ام بود را در دبستان بوستان لایزنگان سپری کردم. پس از آن به منظور کسب دانش و بینشی فراتر محیط زیبا، ساده و

صمیمی روستا را با طوع و رغبت رها و در شهر داراب مقیم شدم. در این شهر با ویژگی های طبیعی و انسانی اش که برایم جالب و جاذب بود تحصیلات خود را پی گرفتم. در کنار جدیت در درس و مشق در آیین های مذهبی و مجالس وعظ و اندرزهای دینی و اخلاقی نیز با ذوق و شوق حضور می یافتم. سپس در پاسخ به مقتضیات اجتماعی با ترغیب، تشویق و به معونت یکی از معلمان که مظهری از ایمان، ایستادگی و شهامت بود، روانه جلسات سیاسی- مبارزاتی شدم. در این جلسات بود که هوشیار کننده ترین تجربیات زندگی را اخذ و تقید، تعهد و مسئولیت اجتماعی ام نضج گرفت و بارور شد. آگاهی از مسائل سیاسی و فضای زمانه نه تنها انگیزه که هیجانی در من ایجاد می کرد. در کالبد وجودی ام دو روح جای گرفته است. دیانت و عشق به مکتبم اسلام و دیگری علاقه به وطنم ایران لذا برای پاسخ به این ندای درونی و جذبه روحانی و با امید به آینده ای بهتر برای ملت و کشور عزیز ایران به کاروان انقلاب پیوستم تا به کمک و همراهی یاران همراه با اجبار بی ضابطه و استبداد خودکامه و مهمتر از آن شوربختی های ملت نجیب ایران به مبارزه برخیزم. در اثنای انجام وظیفه روزی در درگیری های خیابانی به دام پلیس افتاده کتک مفصلی خوردم، اما با اغتنام از فرصتی که با هجوم مردم بویژه فداکاری پدرم فراهم شد رهایی یافتم.

 

با اینکه در رشته علوم تجربی تحصیل می نمودم و علاقه داشتم در علم پزشکی تحصیلاتم را ادامه دهم؛ اما متاثر از دگرگونی های عمیق ایجاد شده در صبح انقلاب و گشایش فصلی نو که از باورهای اجتماعی مایه می گرفت، سرنوشت دیگری برایم رقم خورد. با امید و آرزوی بهروزی ایران و ایرانی به شدت با مسائل انقلاب گره خوردم. در دبیرستان با مطالعات زیاد با گروههای چپ که متاثر از ایدئولوژی مارکسیسم بودند به مباحثه و بعضا به مجادله برمی خاستم. با شروع جنگ، وظیفه دفاع از کشور نیز بر مسئولیت نیروهای انقلاب اضافه شد. بر همین اساس به مانند خیل عظیم جوانان پرشور این سرزمین کهن با آموزش نظامی، داوطلبانه در مقاطع مختلف در جبهه های غرب و جنوب کشور حضور یافتم. همزمان به مدت پنج سال افتخار آموزگاری به دانش آموزان محروم روستایی که با چهره های نحیف، لاغر و تکیده به امید آینده ای بهتر در کلاس درس حضور می یافتند را پیدا کردم.

 

با پایان جنگ فرصتی فراهم آمد تا تحصیلاتم را بطور جدی ادامه دهم لذا با شرکت در آزمون سراسری سال 1368 در دانشکده علوم اقتصادی و سیاسی دانشگاه شهیدبهشتی تهران (ملی سابق) پذیرفته شدم و با جدیت تلاش نمودم عقب افتادگی های چند ساله را جبران نمایم. با گذراندن دوره کارشناسی علوم سیاسی تحصیلات خود را دردانشکده حقوق دانشگاه تهران پی گرفتم و در دوره دکتری همزمان با برخی مراکز تحقیقاتی همکاری نمودم. در سال 1376 با پیروزی جریان اصلاحات به وزارت کشور دعوت شدم و نظر به ضرورت بکارگیری مبانی علمی در عرصه اجرایی مرکز مطالعات و تحقیقات سیاسی وزارت کشور و به منظور همگرایی سیاسی جریانات فکری خانه احزاب را راه اندازی کرده و سپس به دعوت مردم داراب و زرین دشت در دوره ششم مجلس شورای اسلامی به افتخار نمایندگی آنان نایل آمدم. در این دوره فرصت مناسبی فراهم آمد تا اندوخته های علمی را در عرصه عمل بکار بندم و در کنار آن برای محرومیت زدایی حوزه انتخابیه ام تلاش کنم اما به دلیل رد صلاحیت گسترده اصلاح طلبان اینجانب نیز مشمول نظارت استصوابی شورای نگهبان گردیده و از ادامه فعالیت قانون گذاری در مجلس هفتم منع شدم.

 

با اغتنام از فرصت پیش آمده مجددا به دانشگاه برگشته و با تاسیس رشته جغرافیای سیاسی در مقطع کارشناسی ارشد مشغول تدریس و تحقیق با محوریت توسعه شدم. با توفیقات الهی نتیجه تلاش های علمی در مقالات و کتاب های مختلفی تدوین و بعضا منتشر شده است. امید آنکه فضایی فراهم آید تا این مطالعات و تحقیقات در عرصه عمل نیز نقشی هر چند اندک در توسعه همه جانبه ایران عزیز ایفا کند.